آب زلال
سراغی مگیر ای رهگذر، روشنایی اتاق را شب به امانت سپرد، صدایی به سکوت متهم گشت، عشقی وابسته یک دل، کوچه ها به بن بست رسیدند، و بیم آن است که عقربه های ساعت دچار ایست قلبی شوند، اندیشمندی، با خیال خود قفسی ساخت، و انسانیت به عمق تنهایی فرو رفت. از خواب بیدار شده ام. درد زیادی همه وجودم را فرا گرفته و سر و صداهای زیادی به گوشم می رسد. صدای گریه، شیون، ناله و فریاد و حتی خنده های وحشتناکی که تا مغز نفوذ کرده اند. نگاهم عوض شده است. هوا رو به تاریکی رفته است در حالی که ساعت دیواری اتاق عقربه 12 ظهر را نشان می دهد. اتاق از مه غلیظی انباشته شده است و سوی چشمم کم. حس و حال عجیبی پیدا کردهام که... ندایی رسید وقت رفتن است. گویی اراده ندارم دست رد به سینه نداکننده بزنم. ایستادم. با زحمت خودم را از تخت به بیرون اتاق رساندم. جمعیتی که خیلی از آنها را نمی شناسم هجوم آورده و سعی دارند بیمارستان را تخلیه کنند. با مشقت فراوان و رد شدن از این و آن و له کردن جمعی از جمع حاضر، به محوطه بیمارستان رسیدم و دیدم ای وای یکی از بیماران به رحمت ایزدی پیوسته و قصد تشییع آن را دارند. هنوز از بیماری خلاص نشدم که کمک جمعیت زیر تابوت آن مرحوم را بگیرم. با اینکه نمی شناسمش اما احساس وظیفه می کنم و با مردم هم قدم می شم. البته خیلی از اقوام و دوستان و رفقا هم آمده اند برای تشییع. شاید مرحوم،آشنایی نسبی با آنها داشته است. صداهای وحشتناک قطع نشده اند و هرچقدر به دور و برم نگاه می کنم کمتر اثری از صدادهنده پیدا نمی کنم. راستی این مردم عجب آدمهایی هستند. بعضی با حیوانات خانگی شان آمده اند تشییع جنازه. البته اگر بشود اسم این حیوانات را خانگی گذاشت چون بقدری قیافه هولناکی دارند که شک می کنم در جنگل هم بتوان مانند آنها را دید. تازه هیچ کس توجهی به من ندارد . انگار که نه انگار تا دقایق پیش روی تخت بیمارستان افتاده بودم و از شدت درد به خود می پیچیدم. اون موقع حواسشون بیشتر به من جمع بود. حالا که با زحمت زیاد خود را در بین آنها می بینم، آنها من را تحویل نمی گیرند. رسیدیم به قبرستان و چقدر این مسافت بیمارستان تا گورستان کوتاه بود. قبر را آماده کرده بودند و جنازه را از تابوت در آورده و در حال گذاشتن در جایگاه ابدی بودند که احساس خیلی غریبی بهم دست داد. کنار جنازه کفن شده رفتم و در گوشش گفتم رفتی و راحت شدی؟ با نیشخند جواب داد: رفتم ولی تازه اول سختی ماست. کمی هول برم داشت. صدای مرده خیلی خیلی آشنا بود. از اینها بگذریم مگه مرده می تونه حرف بزنه. خواستم بیشتر در مورد دنیای آخرت اطلاعات بگیرم . فرصت خوبیه. رفتم درون قبر و کنارش نشستم. مردم دارن گریه و زاری می کنند. حتی اقوام نزدیک بی تابی زیادی می کنند. اهمیتی ندادم با اینکه خاکها در حال ریختن بود. کنار جنازه دراز کشیدم و در فکر فرو رفتم. حالا دیگه هیچ چیز را نمی بینم جز تاریکی محض. فکر کنم شب شده و لی فشار خاکها مانع از دیدن آسمان شده اند. جنازه آرمیده است. مثل اینکه او هم در حال فکر است. صداهای بیرون قطع شده است و مردم رفته اند. خیلی دلم می خواهد بدانم ساعت چند است که صدای پای عجیبی در گوشم طنین انداز شد. با کمی دقت میفهمم دو نفر قصد نزدیک شدن به گور را دارند. راستش را بخواهید خیلی ترسیده ام..... در راستای سرودن ترانه و شعرهای آهنگی و موزون آور! شعر زیر را تقدیم می کنم: قسم خوردم که دیگر نفرین به اون زمونا وفا نکردی، رفتی اما یه شمع ساختم ببینی روز آخر قسم خوردم که مرگم یکی بود، یکی نبود طوطیان شیرین سخن و نغازان شکرخند چنین قصه روایت کردند که در عصر جدید که این ترنت و پیامک و رایا نامه و دور نگار و غیره و ذلک جای آتش و دود و بوق و شیپور را گرفته اند، یکی از رفیقان شفیق و حبیب ام، رایانامه ای فرستادمی و عاجزانه درخواست نمودی که در خواندنش تعجیل کنم. مصیبت آن بود که در خانه همی رایانه نداشتمی و از حبیب خواستمی با پیامک، مطلب خود را بفرماید که ایشان فی البداهه در جوابی گفت : تو اینترنت را مکن بهرم بهانه و بنده نیز که از نعمت وجود رایانه محروم بودمی ، جوابی فی البداهه پیامک نمودمی: عجب حالی کرده ام با تو شاعر و در آخر همی محبت فرمود و فرستاد : تو نیکی می کن و در دجله انداز قرن هاست.. یک قصه تکراری : یکی از دوستان من ، شاعر است خون آفتاب ریخته شد آسمان گریست و چندی اختر سو سو زنان ترسیدند زندانیان بریدند آزادی را به تیغ گناه و به بهانه یک مشت پر کوسن و اندکی زر سوخته اما کتاب ها فراموش نکردند پرستویی که هرگز گریان نشد باز نگشت از خویشتن و تا بینهایت رسوا کرد چیستی عشق را... حرف های من حرف نیستند و سطر های تو واژه واژه، بی حرف این بیهودگی کدام صفحه از قسمت ماست که هنگامه لحظه های گذشته تو را نیز از یاد برده ام روی دیوار وهم افسوس ذهن آشفته ترسیم یک قلب با تیری شکسته قطره خون آویخته بر سنگفرش کوچه باغ تغذیه خونین گیاه رشد هوس مردم آلوده به دادخواهی از گناه و اشک شقایق محکوم کنید تو اعدامی: نسیم رها... ای دشت بی وسعت مرا محصور کرده انددر اتاقي شهر پایین است من و تو شاید ما البته اگر من و تو لبم خاموش است و صدایم در نمی آید چه افسانه تلخی اینجا دیرگاهی ست باران روی بلندترین قله بایست به مناسبت فرا رسیدن هفته دفاع مقدس: این قصه از من نیست در سیاهی و تاریکی شب خدا بخیر بگذرونه دومین دوره مسابقات فوتبال خیابانی مسجد حاج علوان با عنوان جام دوستی برگزار گردید. بازی بعدی تیم در روز دوشنبه ۱۸/۶/۸۷ انجام خواهد شد. بر و بچه های عزیز فامیل: جوابش رو ندین خودش از رو می ره حلول ماه مبارک رمضان ماه میهمانی خدا و ماه فرصت برای جبران اشتباهات بر همه دوستان مبارک باد از خود پرسیدم، آیا 
ای دور شده از خیالم
ای رها شده از تقدیر شوم
با نامه ای که دیگر
با بوسه تمبر نشود
و با اشک آسمان
می نویسم، آخرین ثانیه بهار آمده است.
هنوز هجوم حسرت
پنجره را
می ترساند،
هق هق ساعت دیواری اتاق
قلب یخی خانه را
می سوزاند.
افسوس
بر پشت بام
سایه انداخته است.
اکنون...
از عشق نیز باید گذشت
اینجا، روزگار...
ورق برگشته است.

از ره گذر
از جاده های بی عبور، بی باور
تنها گذر
ای رهگذر،
کوله بار بی گناهی بر دوش افتاده از خستگی
جور نامردان گذر.
ای رهگذر،
دشت سبز چشمان تو پر فروغ اما اشک ریزان
بر سنگفرش جاده بی انتها گذر.
ای رهگذر،
آسمان آبی ست، ولی با سیاهی دل تقدیر
از سرخی آفتاب سوزان درگذر.
ای رهگذر،
از ره گذر
از شهر کویر، از غربت آشنایان
از سنگدلی ها گذر. 
![]()




قطره ، قطره ، آب
آب ، رود ، دریا
دریا ، آفتاب ، آسمان
آسمان ، ابر ، باران
باران ، دشت ، گیاه
گیاه ، زیست ، زندگی
زندگی ، عشق ، حسرت
حسرت ، دوری ، غم
غم ، گریه ، اشک
اشک ، قطره ، آب...
روی تو را نبینم
به اون خدای عشقها
دنبال راهت نگردم
بی خودی سرسپردن
اما نه مث فرهاد
سنگ بنا شکستن
از من و دل گذشتی
یه روزی برمی گردی
شاید با دل سیری
گوشه قلبم گذاشتم
بلکه اون روز بیای
تا روشن باشه قبرم
روی قبرم نوشتن
آرزوی من چی بود
یه لحظه با تو بودن
نفرینی از تو باشه
بهونه ای نگیریم
این خط سرنوشته
ببر کارتی ز اینترنت به خانه
نظر دادم به قدر یک دو طومار
پیامک هم در این حد بس گرانه
دریغ در خانه نبود کامپیوتر
پی طومارت روم گرچه بسختی
تا بخوانم نامه ات را ابن طاهر
و چنین سرمست شدیم من و رفیقم از نقل و قول شعر
که اینک در بلاگفا وب کنی باز
آسمان دشت را به پرده کشیدند
ابرهای بی باران
خورشید را به اسارت
و دشت را در تاریکی
برده اند.
سالهاست...
ترسیده اند ، از هجوم تلخی برگهای زیتون
و معنایی که به زمان
بخشیده شد.
ما توشه برداشتیم از ماه
اگر آفتاب نیست
و اندک سویی که مهتاب به دشت
نظر کرده است.
ولی افسوس
که ماههاست ...
ماه ، خسته است
زخم خورده شهاب سنگ ها
خارهای دشت، علم کرده اند
سنگریزه ها،
سوار بر موج خیال
گلها پژمرده و تیغ ها
جان گرفتند.
مهتاب را دریاب
تا به انتظار رویت خورشید
لحظه ها ...
شکایت تا کجا برده ایم؟
مامان و بابا ، ماشین دایی را به امانت گرفته بودند
و رفتن به یک مسافرت یک روزه درون استانی
دیدن خواهر بزرگم.
ساعت 6:30 بعد از ظهر ، برگشتند
از ماشین پیاده شدند و چیزهایی که همراهشان بود
پیاده کردند
بابا گفت ، برای جبران لطف دایی،
ماشین اش را به پمپ بنزین ببرم
ساعت 6:40 بعد از ظهر :
دم درب خانه که رفتم
موهای بدنم سیخ شد ، عرق سردی روی پیشانی ام نشست
شیشه ماشین دایی را شکسته
ضبط آنرا دزدیده بودند
در عرض کمتر از 10 دقیقه ، کوچه هم خلوت نبود
و این ششمین ماشین از ما بود
که امسال مورد تجاوزسارقین قرار می گرفت
نکته جالب این بود
نیروی محترم انتظامی را هیچ کس خبر نکرد
ولی در صحنه حضور یافت ، آنهم بی درنگ
و باز همان سوال تکراری:
به چه کسی مشکوکید؟!
(( ناگهان چقدر زود، دیر می شود))
به هر حال
من و اخوی
ماشین را روشن کرده
و به سمت پمپ بنزین حرکت کردیم ، خیلی عصبانی بودم
اعصابم خرد شده بود
به یکی از همسایه ها فکر می کردم
که همیشه خانواده ما را مورد تمسخر قرار می دهند
شاید دستی در قضا داشته اند
نه یک بار ، نه دو بار
شش دفعه است،
در همین افکار ...
رشته خیالم با دیدن بیلبورد بزرگی در یکی از میدانهای اصلی شهر، پاره شد
عملکرد موفق (....) در سال جاری :
کاهش 30درصدی آمار سرقت!!!
کاهش nدرصدی جرم و جنایت!!!
کاهش زندانیان!!!
کاهش....!!!
جای بسیار تعریف دارند، شعرهایش
زیبا می نویسد ، و موزون
می خواند
البته از نوع سنتی اش
یا به عبارت امروزی، کلاسیک اش
شعرهای من را خواند
علیرغم احساس خودم
خیلی تحسین کرد
ولی در آخر گفت
شعر نو را به راحتی می شود ، گفت
نیاز آنچنانی به احساس ، ندارد
وقت و زمان نمی شناسد
احتیاجی به آمدن حس شعر، نیست
و انگاه از او خواستم
چند خطی شعر نو بسراید
در همان زمان بی هنگامی
و پاسخگوی یکی از قطعه های ادبی من باشد
با کمال میل پذیرفت
خودکاری به دست گرفت
و برگه ای کاغذ سفید روی میزش
ولی هرچه کرد
خط اول شعرش آغاز نشد
مانند برادر عرب زبانی که
در حروف گ چ پ ژ بماند
ماند
و سرانجام تسلیم شد
هر شعری ، حس می خواهد
نمی خواهد دوستان؟؟؟





ای دریای بی کران
ای ابرهای بی باران
ای جنگل بی درخت
معکوس وار ، قلب من
به نگاه بسته است.
به یک صدای سکوت ، دلخوش
و واژه را
خسته از قلم های
بی جوهر
تبعیدگاه اینجاست،
با تو قرار دارم
سرشت بی قرار من
در لحظه های بی گناهی
یا که در گورستان ذهن یخ زده
خواهی آمد؟

و مملو از هوايي سکوت
خفقان آور
باز نمي شوند پنجره ها
مگر روبروي ديواري از سنگ
نمي بارد آسمان از ابر
جز سنگريزه هاي ابابيل
به کداميک گناه به قفس افتاده ايم؟
به کدامين جرم ، مهر سکوت خورده ايم
تا بيگناهي اثبات گردد
مي خورد چشم من با يک نگاه تلخ
گره اي وحشت
افسوس ها را مي بلعيم و
تکرار مي کنيم
شب،
و نه صبح سپيد
و نه روز
آه ....
انتظار سخت است
نيست مترسک وجود من؟

آسمان بالا و دور
رنگ آن تنها آبی
و سیاه
شاید آرامش را آبی پنداری
در سیاهی گمراهی
اینجا شهر است
همه جا روشن، رنگ ها پیدا
لامپ های نئون، نورهایی که می رقصند
آدم هایی که گیج می شوند
حرفها بوی رنگ می دهد
(آیا کسی با یک رنگ می گوید؟)
خیابان ها شلوغ
کویر انسان، گم شدن رازها
حد فاصله ها بینهایت از هم
وای شهر چقدر خالی است
آسمان شهر، همیشه تاریک است
آنجا که در قهقهه مستانه ستارگان
نور را به سیاهچال می برند
آه! ستاره ها را کوچک نشمار
آنها خیلی دورند
خیلی دور و بزرگ
ما قطره ای رنگی بیش نیستیم
مثل دو خطیم
نه متقاطع و نه
موازی
پس من و تو
یک خطیم
که قطع می کنیم همدیگر را
در بینهایت نقطه.
مثل مربع باشیم
قطر صفایمان
ضلع محبت ها
همه به یک اندازه اند.
من و تو
مثل دایره باشیم
و هر دو از مرکز عشق
به یک فاصله باشیم
ولی هرچه از نقطه دورتر شویم
بزرگتر خواهیم بود.
هر چه باشیم
و هرچه هستیم
باید که از هر طرف
به یک جنس شویم
مانند کُره عشق.
شب گرفته آسمان اما سحر نمی آید
در عجب ماندم غیبت آن نظر کرده را
بر طلسم هستی چرا افسونگر نمی آید
کجاست چشمان دنیا تا روشن شود
دریغا مرد اظهار خیر و شر نمی آید
بس که ریختیم اشک و ناله ها فریاد زدیم
دیده بر در دوختیم و کسی از در نمی آید
هنگامی که می شنویم
همه جای ایران سرای من است
از این همه جا
هیچ جا، سرای من نیست
هنگامی که می گویند
بهای سرای من
از جان من بیش است.
سرای من
نه روی زمین
نه در قله برج نیست
هیچ برهوت خالی
بدون چهاردیواری
از آن من نیست
بهتر این است
مردی کت پوش
با دستمالی بر گردن
روی بلندی بام خود
رو کند به آسمانخراش دیگرش
در آن سوی شهر
و فریاد زند
همه جای ایران سرای من است.
به جرم بی ادراکی
به اسارت رفته ایم
مهر سکوت بر لبها
تا بینهایت
در افسوس اندیشه
جاری گشته ایم
ما را رها کنید
از این زندان تهی
با جرعه ای آب زلال
دمی آزادی
و بازدمی از عشق.
در خلوت جاده های احساس
گم شده است
عابران
در پی جرعه ای آفتاب
مهتاب می نوشند
و نور را بهانه می سازند
قدمی خواهم برداشت
رو به آنجا که می گویند
شاخه زیتون همیشه سبز می ماند
نه اینکه خشکیده زیر پای رهگذران
صدای برگریزان پاییز باشد.
قدمی خواهم برداشت
رو به باغچه گل سرخ
که در شکایت از کرم شب تاب
برگهایشان از اشک نور
پوسیده اند.
فریاد بزن
ای اقیانوس ها، دریاها
تمامی خشکی ها، جنگل ها
و ای ملت دنیا
بی پرده بگو
همه مال تو باشند
اما فکر کرده ای
از اینجا تا نزدیک ترین اختر
چند سال نوری فاصله است؟
اشتباه گرفته ای
از قصر سفید تو
تا قطرات طلای سیاه خلیج فارس
ذره ای فاصله بیش نیست
آسمان هم به سخره گرفت
پندار زشت تو را
ای عقاب شوم
تا افسانه اش پنداری،
می توان خواند
مرگ گل سرخ را در هر روزنامه ای
داستان هجوم ملخ ها را به سرزمینی نزدیک
می توان دید
چقدر هوا غبار آلود،
پر از مه
پر از تاریکی
نقش خورشید کم رنگ
روزها مانند شب بی رنگ.
یا سقوت درخت در هجوم باد وحشی
می توان شنید
شیون بلبلی بر مزار خاک بی گیاه
افتادن مهیب سنگ ها از آسمان
روی گلدان های بیگناه
این قصه از من نیست
باور داشته باش
تا توفان سرخ ازادی
راهی نیست
امواج شمشیرهایی از جنس زیتون
به برّندگی عشق
پیروز خواهند شد
اگر اکنون می دانستیم
حقیقت انتظار
حاصل دو مصرع شعر زمان است
طلوع حقیقت وجود
در غروب تردید احساس بشر است.

شک نکن
همه چیز
و نه فقط تو
رنگ باخته اید.
اگر باران ببارد
می شوید خاکی را که در آن
تابوت هایمان
منظم، دفن شده اند
پس اشک هایت را روی گونه هایت
بیهوده جاری نساز.
برای فرار راهی نیست،
اگر،
به روشنی پنجره ای رسیدی
یا تپش قلبی را شنیدی
تردید نکن
که سرابی بیش نیست.
![]()
![]()
وقتی می گم بهتره جلسات حضوری داشته باشیم، هزار تا بهونه میارین که : وقت ندارم، حوصله ندارم، کی بچه ها رو جمع کنه، بچه ها حال نمی دن، شدنی نیست، فقط حرف می زنین و عمل نمی کنین و .......![]()
این هم نتیجه اش![]()
همه اش جار و جنجال که چرا تو وبلاگ کسی اسم واقعی اش رو نمی گه، چرا به اسم بقیه کامنت می ذارین، چرا یکی رو با یکی دیگه اشتباه می گیرین و هزاران اشتباه سهوی و عمدی دیگه که هنوز پیش نیومده![]()
از ما گفتن بود
و از شما...![]()

در دیدار افتتاحیه این جام که راس ساعت ۱۵/۱۰ بین تیم های شهید حسن زاده و تیم واحد فرهنگی برگزار گردید دو تیم به مدت ۴۰ دقیقه با یکدیگر بازی کرند که در نهایت تیم فوتبال شهید حسن زاده با نتیجه ۳ بر ۲ پیروز این میدان شد. سه گل پیروزی را سیدعلی اکبر سیدموسوی به ثمر رساند و ستاره تیمش در این دیدار بود. اعضای دیگر تیم عبارتند از : سیدعیدالله سیدموسوی(سعسم) سیدمحمدباقر موسوی شوشتری(سمبمش) سیدمحمدرضا حسن زاده(سمرحز) و سیدمحمدحسین سیدموسوی(سمحسم). پس از زدن دو گل از تیم شهید حسن زاده، تیم مقابل رو به بازی هجومی آورد و موفق به جبران یکی از گلهای خورده شد ولی در نهایت بازی با نتیجه ۳ بر ۲ خاتمه یافت. در این دیدار محمدحسین به عنوان دروازه بان تیم بسیار عالی کار کرد و از ارکان مهم پیروزی تیمش بود. لازم به ذکر است اهمیت این مسابقات به حدی بالا است که مسابقات مقدماتی جام جهانی را تحت شعاع خود قرار داده و بچه های فامیل به جای پیگیری نتیجه تیم ملی ایران به نتایج تیم شهید حسن زاده دلبسته اند. شایان توجه است چون بازی اول این تیم بود بازیکنان پس از اتمام بازی به تنگی نفس و گرفتگی عضله شدید دچار شدند که امیدواریم در بازیهای بعدی با انجام نرمش و تمرین شاهد چنین مشکلاتی نباشیم.
![]()
من پیشنهاد جلسه های هفتگی را مطرح کردم تا سعی کنیم اختلافات به حداقل خود برسن، نظرات همدیگر رو جویا بشیم، هم فکری کنیم و در کلیه مسایل با هم تبادل نظر داشته باشیم، هم اطلاعات خودمون بالا بره هم نذاریم فاصله ها بیشتر بشن. حالا یکی به اسم زیبا و با مسمای ((منتقد))
با هر نیتی که داره فقط می خواد حرفی بزنه همه بپرن به هم، دعوا راه بیفته و اون آقا (یا خانم) حالشو ببره. که چه بحثی راه انداختم. به نظر من جواب دادن به حرفای اون (که هنوز در قرون وسطی زندگی می کنه و صد البته ما حسن زاده ها و موسوی ها از اون چیز فهم تریم
) کار بسیار اشتباهی است. از آقای سید عبدالله سید موسوی هم تقاضا دارم بیش از این اسباب خوشحالی وی را فراهم نسازن و دیگر جواب نقدهای سازنده!!!
ایشان را ندهند. اگر واقعاً قصدش خیره چرا خودش رو معرفی نمی کنه و عدم دلیل آن را اختلاف نینداختن می دونه، چرا هنوز فکر می کنه جلسات قرآن ما اون شکلی برگذار می شن و ...![]()
ما که اصلاً انتقاد پذیر نیستیم![]()


نیست جایی که برگیرد دامن عشق را
و پرده ای که فاش کند
اسرار دل سنگین مرا؟
باز می گویم...
در این خلوت ناز
آهسته بشویم آشک هایی که
ناباورانه می ریزند
و صدایی که مدام بشکند
این سکوت را
که عشق را بی گریه باور نکن!
باز از خود می پرسم
آیا بنگرم در ظلمت شب
تا بیابم ستاره هایی
که نامت را از جنس عشق
نگاشته باشند.

