تبليغاتX
آب زلال

آب زلال

سراغی مگیر

ای دور شده از خیالم
ای رها شده از تقدیر شوم
با نامه ای که دیگر
با بوسه تمبر نشود
و با اشک آسمان
می نویسم، آخرین ثانیه بهار آمده است.
هنوز هجوم حسرت
پنجره را
می ترساند،
هق هق ساعت دیواری اتاق
قلب یخی خانه را 
می سوزاند.
افسوس
بر پشت بام
سایه انداخته است.
اکنون...
از عشق نیز باید گذشت
اینجا، روزگار...
ورق برگشته است.
( این شعر اصلاً سیاسی نیست و دو سال گذشته به رشته تحریر در آمده است)
نوشته شده در چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 10:25 توسط محمدرضا | |

ای رهگذر،
              از ره گذر
                       از جاده های بی عبور، بی باور
                                                        تنها گذر
 ای رهگذر،
             کوله بار بی گناهی بر دوش افتاده از خستگی
                                                       جور نامردان گذر.
ای رهگذر،
              دشت سبز چشمان تو پر فروغ اما اشک ریزان 
                                  بر سنگفرش جاده بی انتها گذر.
ای رهگذر،
               آسمان آبی ست، ولی با سیاهی دل تقدیر
                                  از سرخی آفتاب سوزان درگذر.
ای رهگذر،
             از ره گذر
                       از شهر کویر، از غربت آشنایان 
                                                   از سنگدلی ها گذر.

نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 13:2 توسط محمدرضا | |

تنهایی انسان

روشنایی اتاق را شب

به امانت سپرد،

صدایی به سکوت متهم گشت،

عشقی وابسته یک دل،

کوچه ها به بن بست

رسیدند،

و بیم آن است که

عقربه های ساعت دچار ایست قلبی شوند،

اندیشمندی،

با خیال خود قفسی ساخت،

و انسانیت به عمق تنهایی فرو رفت.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 13:4 توسط محمدرضا | |

از خواب بیدار شده ام. درد زیادی همه وجودم را فرا گرفته و سر و صداهای زیادی به گوشم می رسد. صدای گریه، شیون، ناله و فریاد و حتی خنده های وحشتناکی که تا مغز نفوذ کرده اند.

 

نگاهم عوض شده است. هوا رو به تاریکی رفته است در حالی که ساعت دیواری اتاق عقربه 12 ظهر را نشان می دهد. اتاق از مه غلیظی انباشته شده است و سوی چشمم کم.  حس و حال عجیبی پیدا کرده‌ام که...

 

 ندایی رسید وقت رفتن است. گویی اراده ندارم دست رد به سینه نداکننده بزنم. ایستادم. با زحمت خودم را از تخت به بیرون اتاق رساندم. جمعیتی که خیلی از آنها را نمی شناسم هجوم آورده و سعی دارند بیمارستان را تخلیه کنند. با مشقت فراوان و رد شدن از این و آن و له کردن جمعی از جمع حاضر، به محوطه بیمارستان رسیدم و دیدم ای وای یکی از بیماران به رحمت ایزدی پیوسته و قصد تشییع آن را دارند.

 

هنوز از بیماری خلاص نشدم که کمک جمعیت زیر تابوت آن مرحوم را بگیرم. با اینکه نمی شناسمش اما احساس وظیفه می کنم و با مردم هم قدم می شم. البته خیلی از اقوام و دوستان و رفقا هم آمده اند برای تشییع. شاید مرحوم،آشنایی نسبی با آنها داشته است.

 

صداهای وحشتناک قطع نشده اند و هرچقدر به دور و برم نگاه می کنم کمتر اثری از صدادهنده پیدا نمی کنم. راستی این مردم عجب آدمهایی هستند. بعضی با حیوانات خانگی شان آمده اند تشییع جنازه. البته اگر بشود اسم این حیوانات را خانگی گذاشت چون بقدری قیافه هولناکی دارند که شک می کنم در جنگل هم بتوان مانند آنها را دید.

 

تازه هیچ کس توجهی به من ندارد . انگار که نه انگار تا دقایق پیش روی تخت بیمارستان افتاده بودم و از شدت درد به خود می پیچیدم. اون موقع حواسشون بیشتر به من جمع بود. حالا که با زحمت زیاد خود را در بین آنها می بینم، آنها من را تحویل نمی گیرند.

 

رسیدیم به قبرستان و چقدر این مسافت بیمارستان تا گورستان کوتاه بود. قبر را آماده کرده بودند و جنازه را از تابوت در آورده و در حال گذاشتن در جایگاه ابدی بودند که احساس خیلی غریبی بهم دست داد. کنار جنازه کفن شده رفتم و در گوشش گفتم رفتی و راحت شدی؟

 

با نیشخند جواب داد: رفتم ولی تازه اول سختی ماست. کمی هول برم داشت. صدای مرده خیلی خیلی آشنا بود. از اینها بگذریم مگه مرده می تونه حرف بزنه. خواستم بیشتر در مورد دنیای آخرت اطلاعات بگیرم . فرصت خوبیه. رفتم درون قبر و کنارش نشستم. مردم دارن گریه و زاری می کنند. حتی اقوام نزدیک بی تابی زیادی می کنند. اهمیتی ندادم با اینکه خاکها در حال ریختن بود. کنار جنازه دراز کشیدم و در فکر فرو رفتم.

 

حالا دیگه هیچ چیز را نمی بینم جز تاریکی محض. فکر کنم شب شده و لی فشار خاکها مانع از دیدن آسمان شده اند. جنازه آرمیده است. مثل اینکه او هم در حال فکر است. صداهای بیرون قطع شده است و مردم رفته اند. خیلی دلم می خواهد بدانم ساعت چند است که صدای پای عجیبی در گوشم طنین انداز شد. با کمی دقت می‌فهمم دو نفر قصد نزدیک شدن به گور را دارند. راستش را بخواهید خیلی ترسیده ام.....

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 15:47 توسط محمدرضا | |

قطره،حسرت،اشک


قطره ، قطره ، آب
                          آب ، رود ، دریا
دریا ، آفتاب ، آسمان
                         آسمان ، ابر ، باران
باران ، دشت ، گیاه
                        گیاه ، زیست ، زندگی
زندگی ، عشق ، حسرت
                         حسرت ، دوری ، غم
غم ، گریه ، اشک
                           اشک ، قطره ، آب...

نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 3:7 توسط محمدرضا | |

www.abezolal.wordpress.com

نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 12:23 توسط محمدرضا |
 قسم

در راستای سرودن ترانه و شعرهای آهنگی و موزون آور! شعر زیر را تقدیم می کنم:

قسم خوردم که دیگر
روی تو را نبینم
به اون خدای عشقها
دنبال راهت نگردم

نفرین به اون زمونا
بی خودی سرسپردن
اما نه مث فرهاد
سنگ بنا شکستن

وفا نکردی، رفتی
از من و دل گذشتی
یه روزی برمی گردی
شاید با دل سیری

اما یه شمع ساختم
گوشه قلبم گذاشتم
بلکه اون روز بیای
تا روشن باشه قبرم

ببینی روز آخر
روی قبرم نوشتن
آرزوی من چی بود
یه لحظه با تو بودن

قسم خوردم که مرگم
نفرینی از تو باشه
بهونه ای نگیریم
این خط سرنوشته

نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 11:5 توسط محمدرضا | |

یکی بود، یکی نبود

طوطیان شیرین سخن و نغازان شکرخند چنین قصه روایت کردند که

در عصر جدید که این ترنت و پیامک و رایا نامه و دور نگار و غیره و ذلک جای آتش و دود و بوق و شیپور را گرفته اند، یکی از رفیقان شفیق و حبیب ام، رایانامه ای فرستادمی و عاجزانه درخواست نمودی که در خواندنش تعجیل کنم. مصیبت آن بود که در خانه همی رایانه نداشتمی و از حبیب خواستمی با پیامک، مطلب خود را بفرماید که ایشان فی البداهه در جوابی گفت :

تو اینترنت را مکن بهرم بهانه
ببر کارتی ز اینترنت به خانه
نظر دادم به قدر یک دو طومار
پیامک هم در این حد بس گرانه

و بنده نیز که از نعمت وجود رایانه محروم بودمی ، جوابی فی البداهه پیامک نمودمی:

عجب حالی کرده ام با تو شاعر
دریغ در خانه نبود کامپیوتر
پی طومارت روم گرچه بسختی
تا بخوانم نامه ات را ابن طاهر
و چنین سرمست شدیم من و رفیقم از نقل و قول شعر

و در آخر همی محبت فرمود و فرستاد :

تو نیکی می کن و در دجله انداز
که اینک در بلاگفا وب کنی باز

نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 8:14 توسط محمدرضا | |
 ماه و آفتاب

قرن هاست..
آسمان دشت را به پرده کشیدند
ابرهای بی باران
خورشید را به اسارت
و دشت را در تاریکی
برده اند.
سالهاست...
ترسیده اند ، از هجوم تلخی برگهای زیتون
و معنایی که به زمان
بخشیده شد.
ما توشه برداشتیم از ماه
اگر آفتاب نیست
و اندک سویی که مهتاب به دشت
نظر کرده است.
ولی افسوس
که ماههاست ...
ماه ، خسته است
زخم خورده شهاب سنگ ها
خارهای دشت، علم کرده اند
سنگریزه ها،
سوار بر موج خیال
گلها پژمرده و تیغ ها
جان گرفتند.
مهتاب را دریاب
تا به انتظار رویت خورشید
لحظه ها ...
شکایت تا کجا برده ایم؟

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 16:31 توسط محمدرضا | |

یک قصه تکراری :
مامان و بابا ، ماشین دایی را به امانت گرفته بودند
و رفتن به یک مسافرت یک روزه درون استانی
دیدن خواهر بزرگم.
ساعت 6:30 بعد از ظهر ، برگشتند
از ماشین پیاده شدند و چیزهایی که همراهشان بود
پیاده کردند
بابا گفت ، برای جبران لطف دایی،
ماشین اش را به پمپ بنزین ببرم
ساعت 6:40 بعد از ظهر :
دم درب خانه که رفتم
موهای بدنم سیخ شد ، عرق سردی روی پیشانی ام نشست
شیشه ماشین دایی را شکسته
ضبط آنرا دزدیده بودند
در عرض کمتر از 10 دقیقه ، کوچه هم خلوت نبود
و این ششمین ماشین از ما بود
که امسال مورد تجاوزسارقین قرار می گرفت
نکته جالب این بود
نیروی محترم انتظامی را هیچ کس خبر نکرد
ولی در صحنه حضور یافت ، آنهم بی درنگ
و باز همان سوال تکراری:
به چه کسی مشکوکید؟!
(( ناگهان چقدر زود، دیر می شود))
به هر حال
من و اخوی
ماشین را روشن کرده
و به سمت پمپ بنزین حرکت کردیم ، خیلی عصبانی بودم
اعصابم خرد شده بود
به یکی از همسایه ها فکر می کردم
که همیشه خانواده ما را مورد تمسخر قرار می دهند
شاید دستی در قضا داشته اند
نه یک بار ، نه دو بار
شش دفعه است،
در همین افکار ...
رشته خیالم با دیدن بیلبورد بزرگی در یکی از میدانهای اصلی شهر، پاره شد
عملکرد موفق (....) در سال جاری :
کاهش 30درصدی آمار سرقت!!!
کاهش nدرصدی جرم و جنایت!!!
کاهش زندانیان!!!
کاهش....!!!

نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت 16:35 توسط محمدرضا | |

یکی از دوستان من ، شاعر است
جای بسیار تعریف دارند، شعرهایش
زیبا می نویسد ، و موزون
می خواند
البته از نوع سنتی اش
یا به عبارت امروزی، کلاسیک اش
شعرهای من را خواند
علیرغم احساس خودم
خیلی تحسین کرد
ولی در آخر گفت
شعر نو را به راحتی می شود ، گفت
نیاز آنچنانی به احساس ، ندارد
وقت و زمان نمی شناسد
احتیاجی به آمدن حس شعر، نیست
و انگاه از او خواستم
چند خطی شعر نو بسراید
در همان زمان بی هنگامی
و پاسخگوی یکی از قطعه های ادبی من باشد
با کمال میل پذیرفت
خودکاری به دست گرفت
و برگه ای کاغذ سفید روی میزش
ولی هرچه کرد
خط اول شعرش آغاز نشد
مانند برادر عرب زبانی که
در حروف گ چ پ ژ بماند
ماند
و سرانجام تسلیم شد
هر شعری ، حس می خواهد
نمی خواهد دوستان؟؟؟

نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 0:12 توسط محمدرضا | |

خون آفتاب

خون آفتاب

ریخته شد

آسمان

گریست

و چندی اختر

سو سو زنان ترسیدند

زندانیان

بریدند آزادی را به تیغ گناه

و به بهانه یک مشت پر کوسن و اندکی زر سوخته

اما کتاب ها فراموش نکردند

پرستویی که هرگز گریان نشد

باز نگشت از خویشتن

و تا بینهایت رسوا کرد

چیستی عشق را...

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 7:42 توسط محمدرضا | |
هنگامه

حرف های من

حرف نیستند

و سطر های تو

واژه واژه، بی حرف

این بیهودگی

کدام صفحه از قسمت ماست

که هنگامه لحظه های گذشته

تو را نیز از یاد برده ام

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 10:13 توسط محمدرضا | |

گناه

روی دیوار وهم

افسوس ذهن آشفته

ترسیم یک قلب

با تیری شکسته

قطره خون آویخته

بر سنگفرش کوچه باغ

تغذیه خونین گیاه

رشد هوس مردم آلوده

به دادخواهی از گناه

و اشک شقایق

محکوم کنید

تو اعدامی:

نسیم رها...

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 11:7 توسط محمدرضا | |
تبعیدگاه

ای دشت بی وسعت
                      ای دریای بی کران
                                      ای ابرهای بی باران
                                                      ای جنگل بی درخت
معکوس وار ، قلب من
                   به نگاه بسته است.
به یک صدای سکوت ، دلخوش
و واژه را
خسته از قلم های
                     بی جوهر
تبعیدگاه اینجاست،
با تو قرار دارم
سرشت بی قرار من
                 در لحظه های بی گناهی
                یا که در گورستان ذهن یخ زده
                خواهی آمد؟

نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 8:55 توسط محمدرضا | |

مرا محصور کرده انددر اتاقي

مفروش از تنهايي
و مملو از هوايي سکوت
خفقان آور
باز نمي شوند پنجره ها
مگر روبروي ديواري از سنگ
نمي بارد آسمان از ابر
جز سنگريزه هاي ابابيل
به کداميک گناه به قفس افتاده ايم؟
به کدامين جرم ، مهر سکوت خورده ايم
تا بيگناهي اثبات گردد
مي خورد چشم من با يک نگاه تلخ
گره اي وحشت
افسوس ها را مي بلعيم و
تکرار مي کنيم
شب،
و نه صبح سپيد
و نه روز
آه ....
انتظار سخت است
نيست مترسک وجود من؟ 


نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 12:43 توسط محمدرضا | |
نیرنگ رنگ

شهر پایین است
آسمان بالا و دور
رنگ آن تنها آبی
و سیاه
شاید آرامش را آبی پنداری
در سیاهی گمراهی
اینجا شهر است
همه جا روشن، رنگ ها پیدا
لامپ های نئون، نورهایی که می رقصند
آدم هایی که گیج می شوند
حرفها بوی رنگ می دهد
(آیا کسی با یک رنگ می گوید؟)
خیابان ها شلوغ
کویر انسان، گم شدن رازها
حد فاصله ها بینهایت از هم
وای شهر چقدر خالی است
آسمان شهر، همیشه تاریک است
آنجا که در قهقهه مستانه ستارگان
نور را به سیاهچال می برند
آه! ستاره ها را کوچک نشمار
آنها خیلی دورند
خیلی دور و بزرگ
ما قطره ای رنگی بیش نیستیم

نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 8:34 توسط محمدرضا | |
هندسه عشق

من و تو
مثل دو خطیم
نه متقاطع و نه
موازی
پس من و تو
یک خطیم
که قطع می کنیم همدیگر را
در بینهایت نقطه.

شاید ما
مثل مربع باشیم
قطر صفایمان
ضلع محبت ها
همه به یک اندازه اند.

البته اگر
من و تو
مثل دایره باشیم
و هر دو از مرکز عشق
به یک فاصله باشیم
ولی هرچه از نقطه دورتر شویم
بزرگتر خواهیم بود.

من و تو
هر چه باشیم
و هرچه هستیم
باید که از هر طرف
به یک جنس شویم
مانند کُره عشق.

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 6:49 توسط محمدرضا | |
نظر کرده

لبم خاموش است و صدایم در نمی آید
                                                         شب گرفته آسمان اما سحر نمی آید
در عجب ماندم غیبت آن نظر کرده را
                                                         بر طلسم هستی چرا افسونگر نمی آید
کجاست چشمان دنیا تا روشن شود
                                                          دریغا مرد اظهار خیر و شر نمی آید
بس که ریختیم اشک و ناله ها فریاد زدیم
                                                          دیده بر در دوختیم و کسی از در نمی آید

نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 10:57 توسط محمدرضا | |
سرای من

چه افسانه تلخی
هنگامی که می شنویم
همه جای ایران سرای من است
از این همه جا
هیچ جا، سرای من نیست
هنگامی که می گویند
بهای سرای من
از جان من بیش است.
سرای من
نه روی زمین
نه در قله برج نیست
هیچ برهوت خالی
بدون چهاردیواری
از آن من نیست
بهتر این است
مردی کت پوش
با دستمالی بر گردن
روی بلندی بام خود
رو کند به آسمانخراش دیگرش
در آن سوی شهر
و فریاد زند
همه جای ایران سرای من است.

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 12:52 توسط محمدرضا | |
آب زلال

اینجا دیرگاهی ست
                          به جرم بی ادراکی
                                            به اسارت رفته ایم
                          مهر سکوت بر لبها
                          تا بینهایت
                                       در افسوس اندیشه
                                               جاری گشته ایم
ما را رها کنید
                از این زندان تهی
                با جرعه ای آب زلال
                                            دمی آزادی
                                                            و بازدمی از عشق.

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 10:12 توسط محمدرضا | |
اشک نور

باران
در خلوت جاده های احساس
                   گم شده است
عابران
در پی جرعه ای آفتاب
                         مهتاب می نوشند
                                   و نور را بهانه می سازند
قدمی خواهم برداشت
                         رو به آنجا که می گویند
                         شاخه زیتون همیشه سبز می ماند
                           نه اینکه خشکیده زیر پای رهگذران
                                      صدای برگریزان پاییز باشد.
قدمی خواهم برداشت
                       رو به باغچه گل سرخ
                       که در شکایت از کرم شب تاب
                       برگهایشان از اشک نور
                                                       پوسیده اند.

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 8:56 توسط محمدرضا | |
عقاب شوم

روی بلندترین قله بایست
فریاد بزن
ای اقیانوس ها، دریاها
تمامی خشکی ها، جنگل ها
و ای ملت دنیا
بی پرده بگو
همه مال تو باشند
اما فکر کرده ای
از اینجا تا نزدیک ترین اختر
چند سال نوری فاصله است؟
اشتباه گرفته ای
از قصر سفید تو
تا قطرات طلای سیاه خلیج فارس
ذره ای فاصله بیش نیست
آسمان هم به سخره گرفت 
پندار زشت تو را
ای عقاب شوم

نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 13:52 توسط محمدرضا | |

به مناسبت فرا رسیدن هفته دفاع مقدس:

این قصه از من نیست
تا افسانه اش پنداری،
می توان خواند
مرگ گل سرخ را در هر روزنامه ای
داستان هجوم ملخ ها را به سرزمینی نزدیک
می توان دید
چقدر هوا غبار آلود،
                            پر از مه
                                       پر از تاریکی
نقش خورشید کم رنگ
روزها مانند شب بی رنگ.
یا سقوت درخت در هجوم باد وحشی
می توان شنید
شیون بلبلی بر مزار خاک بی گیاه
افتادن مهیب سنگ ها از آسمان
                روی گلدان های بیگناه
این قصه از من نیست
باور داشته باش
تا توفان سرخ ازادی
                          راهی نیست
امواج شمشیرهایی از جنس زیتون
                         به برّندگی عشق
پیروز خواهند شد
اگر اکنون می دانستیم
                                حقیقت انتظار
حاصل دو مصرع شعر زمان است
طلوع حقیقت وجود
در غروب تردید احساس بشر است.

نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 11:52 توسط محمدرضا | |
 

سراب

در سیاهی و تاریکی شب
شک نکن
همه چیز
            و نه فقط تو
                             رنگ باخته اید.
اگر باران ببارد
می شوید خاکی را که در آن
تابوت هایمان
                 منظم، دفن شده اند
پس اشک هایت را روی گونه هایت
بیهوده جاری نساز.
برای فرار راهی نیست،
اگر،
    به روشنی پنجره ای رسیدی
                                         یا تپش قلبی را شنیدی
   تردید نکن
   که سرابی بیش نیست.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 11:12 توسط محمدرضا | |
سلام
وقتی می گم بهتره جلسات حضوری داشته باشیم، هزار تا بهونه میارین که : وقت ندارم، حوصله ندارم، کی بچه ها رو جمع کنه، بچه ها حال نمی دن، شدنی نیست، فقط حرف می زنین و عمل نمی کنین و .......
این هم نتیجه اش
همه اش جار و جنجال که چرا تو وبلاگ کسی اسم واقعی اش رو نمی گه، چرا به اسم بقیه کامنت می ذارین، چرا یکی رو با یکی دیگه اشتباه می گیرین و هزاران اشتباه سهوی و عمدی دیگه که هنوز پیش نیومده

خدا بخیر بگذرونه
از ما گفتن بود
و از شما...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 10:51 توسط محمدرضا | |
                                               فوتبال

دومین دوره مسابقات فوتبال خیابانی مسجد حاج علوان با عنوان جام دوستی برگزار گردید.
در دیدار افتتاحیه این جام که راس ساعت ۱۵/۱۰ بین تیم های شهید حسن زاده و تیم واحد فرهنگی برگزار گردید دو تیم به مدت ۴۰ دقیقه با یکدیگر بازی کرند که در نهایت تیم فوتبال شهید حسن زاده با نتیجه ۳ بر ۲ پیروز این میدان شد. سه گل پیروزی را سیدعلی اکبر سیدموسوی به ثمر رساند و ستاره تیمش در این دیدار بود. اعضای دیگر تیم عبارتند از : سیدعیدالله سیدموسوی(سعسم) سیدمحمدباقر موسوی شوشتری(سمبمش) سیدمحمدرضا حسن زاده(سمرحز) و سیدمحمدحسین سیدموسوی(سمحسم). پس از زدن دو گل از تیم شهید حسن زاده، تیم مقابل رو به بازی هجومی آورد و موفق به جبران یکی از گلهای خورده شد ولی در نهایت بازی با نتیجه ۳ بر ۲ خاتمه یافت. در این دیدار محمدحسین به عنوان دروازه بان تیم بسیار عالی کار کرد و از ارکان مهم پیروزی تیمش بود. لازم به ذکر است اهمیت این مسابقات به حدی بالا است که مسابقات مقدماتی جام جهانی را تحت شعاع خود قرار داده و بچه های فامیل به جای پیگیری نتیجه تیم ملی ایران به نتایج تیم شهید حسن زاده دلبسته اند. شایان توجه است چون بازی اول این تیم بود بازیکنان پس از اتمام بازی به تنگی نفس و گرفتگی عضله شدید دچار شدند که امیدواریم در بازیهای بعدی با انجام نرمش و تمرین شاهد چنین مشکلاتی نباشیم.

بازی بعدی تیم در روز دوشنبه ۱۸/۶/۸۷ انجام خواهد شد.

نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 12:11 توسط محمدرضا | |
                              در راستای پیوند همیشگی این وبلاگ با وبلاگ بی بی و آقابزرگ

بر و بچه های عزیز فامیل:
من پیشنهاد جلسه های هفتگی را مطرح کردم تا سعی کنیم اختلافات به حداقل خود برسن، نظرات همدیگر رو جویا بشیم، هم فکری کنیم و در کلیه مسایل با هم تبادل نظر داشته باشیم، هم اطلاعات خودمون بالا بره هم نذاریم فاصله ها بیشتر بشن. حالا یکی به اسم زیبا و با مسمای ((منتقد)) با هر نیتی که داره فقط می خواد حرفی بزنه همه بپرن به هم، دعوا راه بیفته و اون آقا (یا خانم) حالشو ببره. که چه بحثی راه انداختم. به نظر من جواب دادن به حرفای اون (که هنوز در قرون وسطی زندگی می کنه و صد البته ما حسن زاده ها و موسوی ها از اون چیز فهم تریم) کار بسیار اشتباهی است. از آقای سید عبدالله سید موسوی هم تقاضا دارم بیش از این اسباب خوشحالی وی را فراهم نسازن و دیگر جواب نقدهای سازنده!!! ایشان را ندهند. اگر واقعاً قصدش خیره چرا خودش رو معرفی نمی کنه و عدم دلیل آن را اختلاف نینداختن می دونه، چرا هنوز فکر می کنه جلسات قرآن ما اون شکلی برگذار می شن و ...

جوابش رو ندین خودش از رو می ره
ما که اصلاً انتقاد پذیر نیستیم

نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 11:26 توسط محمدرضا | |
                         

حلول ماه مبارک رمضان ماه میهمانی خدا و ماه فرصت برای جبران اشتباهات بر همه دوستان مبارک باد

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 10:48 توسط محمدرضا | |
پرسش

از خود پرسیدم، آیا
نیست جایی که برگیرد دامن عشق را
و پرده ای که فاش کند
اسرار دل سنگین مرا؟
باز می گویم...
در این خلوت ناز
آهسته بشویم آشک هایی که
ناباورانه می ریزند
و صدایی که مدام بشکند
این سکوت را
که  عشق را بی گریه باور نکن!
باز از خود می پرسم
آیا بنگرم در ظلمت شب
تا بیابم ستاره هایی
که نامت را از جنس عشق
نگاشته باشند.

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 10:45 توسط محمدرضا | |